گاهي كه دلت مي گيرد، از دست ناملايمات زندگي خسته مي شوي، از دست دوستانت ،خانواده ات، ... خلاصه از دست خودت هم خسته مي شوي
گاهي كه هيچ چيز به تو حال نمي دهد، از خوردن و خوابيدن و راه رفتن و نشستن و كتاب خواندن و چت و وبگردي خسته مي شوي، بهانه مي گيري، مي خواهي داد بزني اما دور و برت شلوغ است، مي خواهي گريه كني اما مي ترسي به تو بخندند.
گاهي كه غرق در مشكلات مي شوي، غرق در اندوه مي شوي، فكر مي كني مشكلات از هر طرف به تو فشار مي آورند و استخوانهايت را خرد مي كنند. در ميان همه انسانهاي دور و برت تنهايي.
گاهي كه به آن لحظه اي كه همه در زندگي دچارش مي شويم، دچار مي شوي:
دچار يعني
عاشق
و فكر كن
كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك
دچار آبي درياي بيكران باشد
گاهي كه عاشق مي شوي، عاشق. و به هر كجا كه نگاه مي كني فقط معشوق را مي بيني و به هر چيز فكر مي كني رد پايي از معشوق دارد:
دوست نشسته در نظر من به كجا نظر كنم
دوست گرفته شهر دل من به كجا سفر كنم
و گاهي كه دوست داري به يك جاي دور بروي، تنهاي تنها باشي، فكر كني، داد بزني، به بالاي يك كوه بروي، تنهاي تنها باشي و به دور دستها خيره شوي و فكر كني، به يك امامزاده دنج و خلوت در بالاي كوهي دور خارج از شهر و روستا بروي و سر به ضريحش بگذاري و هاي هاي گريه كني، جايي كه هيچكس از اين آدمهاي رنگارنگ تو را نبيند و نشناسد ......
من تو را به اين امامزاده زيباي بالاي كوه دعوت مي كنم : حاج رضوان يا شاهزاده حسين.
اينجا آنقدر آرام مي شوي كه دوست داري همانجا بماني و بماني و خودت را سبك كني. اينجا پر از انرژي مثبت است. پر از دعا، پر از شفا . حتماَ يك روز به اينجا بيا.
رواق منظر چشم من آشيانه توست
كرم نما و فرود آ كه خانه خانه توست
آدرس: استان مركزي، اراك، كميجان، روستاي وفس، حاجي رضوان
علل ورود امامزادگان به ايران (به نقل از سایت غدیر)
براى مهاجرت امام زادگان و فرزندان آنها به ايران ، مى توان چهار علت را ذكر كرد:
۱- آنها سخت در فشار حكومتهاى طاغوتى عصر خود بودند، حقوقشان قطع شده بود، و جانشان در خطر بود، در جستجوى جاى امن بودند، آنها در اين جستجو دريافتند كه امن ترين نقطه سرزمين ايران است ، آنها احساس كردند كه ايرانيان علاقه معنوى ويژه اى به امامان (ع ) و آل على (ع ) دارند، سرزمينشان پناهگاه امنى براى آنها است ، از اين رو به سوى ايران مهاجرت نمودند، ازدواج شهربانو با امام حسين (ع ) هيچ گونه ربطى به علاقه مردم ايران به آل على (ع ) ندارد، مردم ايران اكثريت قريب به اتفاق تا عصر امام رضا (ع ) و بعد، سنتى بودند، مثلا مردم نيشابور، كه به استقبال حضرت رضا(ع ) آمدند و بيست هزار نفر، و به روايتى ۲۴ هزار نفر، حديث سلسلة الذهب را كه امام رضا (ع ) بيان كرد و آنها نوشتند
۲-آگاهى و شناخت مردم ايران به امامان (ع ) و شيوه هاى ارجمند آنها، باعث شد كه آنها را به عنوان رهبر و راهنماى خود برگزيدند، و سلمان نخستين مسلمان ايرانى ، در اين راستا، براى شناساندن امام على (ع ) و تشيع ، به ايرانيان ، نقش مهمى داشت .
۳- فرزندان امامان (ع ) اكثرا مبارز بودند و به دنبال نيرو مى گشتند تا در برابر حاكمان طاغوتى ، پيكار كنند، براى جذب نيرو به سوى ايران حركت كردند.
۴- مهاجرت حضرت رضا (ع ) به ايران و خراسان در سال ۲۰۰ هجرى يكى از علتهاى مهم ورود كاروانهاى متعدد از امامزادگان به ايران گرديد، آنها به عنوان ديدار آن امام همام ، به سوى ايران سرازير شدند، و هنوز سياست ماءمون (هفتمين خليفه عباسى ) با حضرت رضا (ع ) در ظاهر خوب بود، و آن حضرت به عنوان وليعهد، معرفى شده بود.
يكى از اين كاروانها به سرپرستى برادر حضرت رضا (ع ) به نام احمد بن موسى (شاه چراغ ) بود كه از هفتصد نفر تشكيل مى شد. كاروان ديگر، كاروان حضرت معصومه (س ) بود كه از چهار صد نفر تشكيل مى گرديد .
حاجی رضوان برای نماز صبح از خواب بیدار شد. اما هنوز به خواب دیشبش فکر می کرد. ظرف آب را برداشت و به ایوان خانه رفت. به سمت آرامگاه شاهزاده حسین برگشت و دست بر سینه گذاشت و با تعظیم گفت:"السلام علیک یا شاهزاده حسین"
وضو گرفت و نمازش را خواند. فکر خواب دیشب آرامش نمی گذاشت. سر به سجده گذاشت و شروع به گریستن کرد. " آیا مردم حرف مرا باور می کنند؟ آیا کمکم می کنند؟ خدایا چرا من؟ چرا بین این همه آدم مرا مسئول این کار کرده ای؟ آیا من لیاقتش را دارم؟ آیا می توانم؟"
دوباره خوابش برد. و این بار هم شاهزاده حسین به خوابش آمد:" حاجی! مگر نگفتم من این پائین بین دو کوه غریبم. صبح زود که از خواب بیدار شدی دست به کار شو. نترس خودم کمکت می کنم.
برایم مقبره ای در بالای کوه درست کن. اینجا دلم تنگ است. اینجا تنهایم. حاجی این کار را بکن. من هم کاری می کنم که تا ابد اینجا را به نام تو بشناسند.حاجی رضوان یادت نرود. خودم هم کمکت می کنم. حاجی بلند شو ."
حاجی رضوان از خواب پرید. شکش به یقین تبدیل شده بود. شال و کلاه کرد و بیرون آمد. مردم وفس را خبر کرد. و خوابش را به آنها گفت. گفت که دیشب آقا شاهزاده حسین به خوابش آمده و گفته که زیارتگاهی برایش در بالای کوه درست کنند. مردم وفس او را به خوبی می شناختند و می دانستند که او اهل دوز و کلک نیست. چند نفر با او همراه شدند و با هم به بالای کوه رفتند. بالای همان کوهی که پایینش شاهزاده حسین آرمیده بود. بالای همان کوهی که حاجی رضوان خوابش را دیده بود.
آنها به بالای کوه رفتند که مقدمات کار را بچینند.تهیه مصالح بنایی: سنگ و خشت و خاک و ...
آنها به بالای کوه رفتند اما ...
هیچ کس باور نمی کرد. همه چیز آنجا حاضر بود. سنگ و خشت و ... حتی گل بنایی را هم آماده کرده بودند انگار یک نفر قبل از آنها آنجا بود. حاجی رضوان دوباره به یاد خواب دیشبش افتاد. آقا به او گفته بود که خودم کمکت می کنم و تازه فهمید این سخن یعنی چه؟
اشک در چشمان حاجی رضوان حلقه زد. نتوانست بغضش را فرو ببرد . فریادی سر داد و شروع کرد به گریستن.
دست به کار شدند و بدون لحظه ای وقفه ساختن زیارتگاه را ادامه دادند. و غروب در میان صدای صلوات مردم وارد ده شدند.
حالا سالهاست که مردم وفس و روستاهای اطراف این بارگاه را به نام حاجی رضوان می شناسند و همیشه به زیارتش می روند و چه کرامتها که از این امزاده نگرفته اند. حرفهای مردم وفس که سینه به سینه می گردد شنیدنی است.
دوباره به دیدارتان می آیم
سلام
به شرق
به ایران
به تمدن زیبای آریایی
به فرزندان دلیر این مرز و بوم
سلام
به صبح دل انگیز روستا
به وفس
آرامگاه شاهزاده حسین
سلام به تو

اللهم ان هذا بقعه طهرتها و عقوه شرفتها
خدایا! براستی این بارگاهی است که پاکیزه اش کردی و آستانی است که شریفش ساختی
حاجی رضوان چه خبر از اون ورا
چه خبر از اون بهشت از وفس ما
می شینم کنار تو این روبرو
برام از قصه های وفس بگو
خوش به حال زائرات که تک و توک
پا می ذارن تو حریمت از « گدوک »
قربون صفات شاهزاده حسین
ناز اون نگات شاهزاده حسین
دوباره به دیدارتان می آیم